عليعلي، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 24 روز سن داره

موسیقیدان کوچک

اينانا

نفسک مامان سلام ٤   ٥ روزه که یاد گرفتی تا چیزی رو که از دست تو غاییم کردم میبینیش میگی اینانا و بعد کلی براش ذوق میکنی.چیزهای که خودت بلدی رو تا بهت میگم برو بیار میری میاری  جون مامانییییییییییی یه عالمه بوس. ...
10 آبان 1390

قندو نباتيييييييييي

شكلات مامي سلام خدارو صد هزار مرتبه خوب شدي و سر حال و دوباره شدي علي سرحال مامان  مامان دورت بگرده .شيرينم ياد گرفتي تا صدايي ميشنوي ميگي چي شد؟يا چي بود ؟شيرين ترين پسر دنيايي تو مامان . ياد گرفتي تا ميگم علي كو زود عكست رو نشون ميدي و ميگي ايناها يا تا ميگم  موتورت كو يا هر چيز ديگه اي زود نشون ميدي ميگي ايناها به همه مردا هم ميگي دايي من و بابايي رو هم كه به شيريني تمتم صدا ميزيني جوري كه دلمون ضعف ميره.تازه وقتي جاي كارت گير ميكنه به طرز خواهشي چند بار ميگي ماماني مامانيبعد مياي انگشت منو ميگيري و ميخواي بيام كمكت عاشق اين كاراتم زندگيمممممممم از زماني كه بخاري گذاشتيم ميري جلوش مي ايستي و انگشت اشارتو ميگيري بالا به...
9 آبان 1390

خوب ياد گرفتيييييي

پسر گل مامان 1هفته اي ميشه كه ياد گرفتي حلقه هاي  بازي تو بندازي سر جاش افرين مامان طبق رنگ همه رو كامل ميندازي. براي سن تو خيلي زود بود اين كار ولي تو با زرنگي ياد گرفتي خيلي خوشحالم زرنگگگگگگگگگگگگ من تو باهوش ترين پسري مامانييييييييييي.مامان به داشتن تو اقتخار ميكنه ياد گرفتي تا ميگم بزن قدش زود مياي ميزني كف دست مامان   ...
7 آبان 1390

مريض شدن علي جونم

سلام عمر مامان ٢روز مریض شدی زندگیم من و بابایی حسابی داغون شدیم  از خواب وخوراک افتادیم ولی زود بردیمت دکتر ومتاسفانه ١٠ امپول برات نوشت خدا رو شکر با زدنش بهتر شدی و دستت مدام  تودهنت و دندوناتو ميكشي به هم نميدونم داري  دندون در مياري؟ امیدوارم که هیچ وقت مریضی سراغت نیاد دوست دارم وجودم ...
7 آبان 1390

كودكيم

پسرم وجود مامان هستي من تك تك نفس هام ممنونتم كه با امدنت كودك درونم رو دوباره زنده كردي حالا حالا  هاميخوام با تو كودكي كنم بهترين هديه تو به مامان ...
27 مهر 1390

كنسرت دايي و رفتن علي جون به كنسرت

٢٥ /٦ دايي مهدي در تالار ايوان شمس كنسرت داشت و من و تو بابايي همراه خاله ها و مامان فاطمه رفتيم برنامه با 2ساعت تاخير شروع شد و تو يه كوچولو شروع كردي به اذيت ولي وقتي رفتيم تو برات خيلي جالب بود و مدام ميپرسيدي اين چيه و وقتي دايي اومد رو سن و به تو نشونش دادم اول يه كم مكث كردي چون توقع نداشتي دايي رو اون جا ببيني ولي بعد شناختيش و مدام ميگفتي داي داي حالا خوب شد داد نزدي چون وقتي دايي رو صدا ميزني اگه جوابت رو نده بلند هي ميگي داي داي .و وقتي برنامه شروع شدديگه يواش يواش غر غر كردن تو  هم شروع شد كه با دادن ريموت ماشين اروم شدي  هر قطعه كه تموم ميشد و مردم دست ميزدن تو نانا ميكردي ولي ديگه 5 دقيقه اخر حسابي كلافه شدي و رفتيم ب...
26 مهر 1390